تک بیتی

بی‌خیال‌ از حرف مردم درمیان کوچه‌ها

محکم و دیوانه‌وار در هر زمان می‌بوسمت!

نرجس دریکوند

دل طعنه زند برمن

من طعنه‌زنم بردل

اینجاست که‌ می‌رنجد

دیوانه‌ ز دیوانه!

نرجس‌دیکوند

خنده‌زنان آمده‌ای

بر سرجان آمده‌ای

درچه زمان آمده‌ای

ای به فدایت دل و جان

نرجس دریکوند

دیده نظر نکرد به من

کوچه گذر نکرد به من

از چه ز من میگذری

ای ره و راهم همه تو

نرجس‌ دریکوند

دیالوگ_داستان

-خوابم نمیاد می‌خوام برام قصه بگی
-چه قصه‌ای
بچه شدی تو
-اووم بچم ولی دلم قصه‌ی شنگول و منگول نمی‌خواد یه قصه‌ از آدم بزرگا
-اگه بخوام قصه‌ی آدم بزرگا رو بگم که خوابت نمیبره
-چرا مگه چیه چقد فرق‌شونه اصلا قصه‌ی خودت رو بگو
-فرق داره خب قصه‌ی‌ما که شنگولی نداره یعنی داره‌ها ولی واسه من که همش منگولی بوده!
-از یه جایی بگو دیگه
-یکی دختر شاه‌پریون میشه و یکی دختر کبریت فروش یکی پسر شجاع میشه و اون یکی دزد یا گدا
-من نمی‌خوام فلسفه بسازی می‌خوام بدونم تو کی اومدی تو بازی روزگار و من چه نقشی تو این قصه دارم
-می‌خوای قصه‌ ببافم تا غصه‌هام یادم بره
می‌خوای یادم نیاد که وقتی پنج سالم بود آبنباتی که ننم با قرض و قوله از اکبر جوجه برام گرفت خورد به دندونم و دردش تا مغز و استخونم رفت و شیرینی از دهنم افتاد و تلخ شدم
می‌خوای یادم نیاد چجوری خان بابا با سیلی صورتش‌ رو سرخ نگه می‌داشت و واسه چندرغاز پول که کف دست‌های پینه بستش بزارن تا بوق سگ کار می کرد تا منو خان جون آب تو دل‌مون تکون نخوره ولی می‌خورد!
آره مرضی نفسم یهو سرد نشده که قربونت بشم.
ما دست‌مون رو تو همون بچگی وسط خیابونای شوش و مولوی باختیم که دوچرخمون زنجیر برید و ماهم هول شدیم و تو سرازیری ترمز جلو گرفتیم و چهار دور تو هوا زدیم و جلوبندی صورت‌مون شد اینی که داری می‌بینی.
-اوه آره وگرنه الان باید بیلبوردت توی خیابونای جردن و فرشته واسه گلزار و رادان دست تکون می‌داد نه؟ خخخ
-هی... حالا توام ما رو خنده کن عب نداره وقتی خند‌هات آبه رو آتیشه باس بخندی تا یه جون به جونام اضافه شه
-شوخی کردم که تصدقت
هرکی به جای خودش قشنگه و توام کنار من
چرا میخ کردی به گذشته ببین پازل زندگی‌مون داره کامل میشه‌ها!
خنده‌های من، قلم و نمک خودت، این فسقلی که تو راهه، بهارنارنج‌هایی که دارن شکوفه میدن و...
-با آن که جیب و جام من از مال و می تهی‌ست
ما را فراقتی‌ست که جمشید جم نداشت
شیره بمالیم سرمون‌ رو تا شب‌مون روز شه و قصه‌مونم به سر نرسونیم نظرته؟
-بابا تو انقد جدی پیله‌ کردی به قسمتای حال‌گیر دنیات و لحن لوطیای دهه‌ی شصت رو گرفتی که انگاری من‌رو از قلم انداختی که منم یادم رفت قضیه قصه گفتنِ
-بی راه نگفتم که جون مرضی همون به‌بسم‌الله روزگار خره یقمون‌ رو گرفت و ول‌کن‌مونم نبود لاکردار ولییی
-ولی
-ولی یهو ورق یه نمه تکون خورد و غصه‌مون شد قصه
-عهه آفرین کجاهاش
-همون موقه که توپ دولایم اوفتاد تو حیاط شما و آقات خدابیامرز نه گذاشت و نه برداشت عین هو هندونه کارد زد به شیکم توپم و گذاشتش تو دستام و بغض تو گلوم حلقه زد که یهو با دیدنت از لای درختای باغچه نیشم تا بناگوش باز شد، درست همون‌جا که ذوق دیدنت بغضم و شست و برق نگات گرفت‌مون و وجودت شد ی نور وسط اون همه تاریکی که هنوز امید همه‌ی ناامیدی‌هامه
و تا ابد دست بوس اوس کریمم که دستتو گذاشت تو دستای خالیم تا دلم قرص بودنت بشه
-هندیش نکن دیه می‌خوای غرق حرفات شم تا خوابم ببره؟
-غرق کردن که هنر توعه قشنگم ولی می‌خوام بدونی نقش اول همه‌ی قصه‌هام تویی و عمرا اگه اسمت از قلمم بیوفته که بد می‌شکنم
-میگم دقت کردی قشنگم تیکه کلاممون شده و به جفتمونم میاید؟
-آره ولی همون‌طور که گفتی من کنار تو قشنگم مثل بیژن که با منیژه مثل خسرو که با شیرین مثل رومئو که با ژولیت مگ نه؟
خانم مارو باش
شبت ماه مهر روزگارم.
#نرجس_دریکوند

گرگ و میش

تا که چشم وا می‌کنی دنیا گلستان می‌شود
شهر هم با عطر تو مست و پریشان می‌شود

طرح لبخند تو را هرگز ندارد آفتاب
ماه کم آورده و دارد که پنهان می‌شود

این‌که دل‌بستم به تو خود آخر دیوانگی‌ست
آخر هر دیوانه‌ای درگیر عصیان می‌شود

یا که از من بگذر و یا که وصالم برسان
خرم آن روزی که یار در خانه مهمان می‌شود

در غمت شادم که تو روزی به بالینم رسی
درد گاه با بوسه‌ای یک‌باره درمان می‌شود

دختر مغرور شهر که با بانگ اذان بیگانه بود
با طنین خنده‌ات دارد مسلمان می‌شود

در نبودت با چه رویی رخ نماید سال نو
نوبهار یخ می‌زند، باز هم زمستان می‌شود

آن‌که می‌گفت روز و شب تشنه‌ی دیدار من‌ است
دم به دم با دیدنم از من گریزان می‌شود

گله‌ای از تو ندارم، دل من مشکل داشت
آری هر دلداده‌ای از خود پشیمان می‌شود


#نرجس دریکوند

جوونی بادی بورت گریتی جونم
آرزو داشتم وه دل سُختی سِخونم

بختکم‌ وا دوسکم ناره قراری
خورم ها سیش بره باد بهاری

چشیات آساره یا هفت آسمونم
لویا کت درمونی سی درد گرونم

آخ سی مه،آخ سی طالم، آخ وی جدایی
تو ده مه دیری ولی هع وام دیاری

#شعر لری
#نرجس دریکوند

جوکر

پروانه باش رها کن این پیله را رها کن
با غم مشین ای دوست درمان هر بلا کن

گردش به دور گردون نیرنگ بود و افسون
جذبش مشو مسافر، ترک جهان ما کن

بازیچه گشته انگار این قوم نامسلمان
باده بنوش و هردم در خلوتت دعا کن

از مهر جان فزایش نومید مباش ای دل
روشن رهی گزین و آیینه را صدا کن

از زیر و روی دنیا، هرگز نشی تو آگاه
بشکن تو این قفس را تعلقت رها کن

آخر چه سود دارد از عمر خود گذشتن
هرلحظه را نگهدار با خویشتن وفا کن

اینکه شوی تو مخمور هرگز هنر نباشد
مستانه وار بزی و با حال بد صفا کن

آری قبول دارم، بنیاد دهر خراب است
بیمش مدار و از هیچ کاشانه ای بنا کن

جان کلام چه باشد جز نام دلربایش
خواهی که جان بیابی فریاد ربنا کن

کوته کنم سخن را، طولی ندارد این راه
با ظن بد مبینش، خوب و بدش سوا کن


#نرجس دریکوند

دیالوگ

لوکاس: اگه دیدی تو زندگیم؛ اکثر وقت‌ها هم شاکی بودم، هم قاضی بهم خورده نگیر
لیلیان: عادلانه نیست!
لوکاس: من معمولا به کارایی که هرگز انجام ندادم، متهم می‌شم.
لیلیان:خب... این اصلا عادلانه نیست.


رمان بگذار موهایم بسته بماند(صفحه‌ی ۴۲)

# نرجس دریکوند

خواب

امشب بیا در خواب من، ای ماه بی تکرار من
باشد که آرامم کنی، ای درد و ای درمان من

تاکی بسوزم بی خبر، وقتی نمانده هیچ اثر
راهی نشان ده تا رسم، بر بالینت ای تاج سر

آخر که من شیدا شوم، سرگشته یا رسوا شوم
هرچه که خواهی آن شوم، من را بخوان پیدا شوم

هرچند بسی من خسته‌ام، در انتظار بنشسته‌ام
از دین و دنیا رسته‌ام، آری منم بشکسته‌ام

کردی مرا دربند خویش، تا سرببازم پیش پیش
دیگر مزن بر من نیش، قدری بساز با ساز من

وقتی ز ما دیدی وفا، از من رها گشتی رها
باشد بریز برجان ما، جور و جفا اما بیا

در جان من نایی نماند، در چشم من سویی نماند
از ذوق تو هوشی نماند، با من چه کردی بی وفا؟

بلبل ننال از هجر او، آهو نگرد هی کو به کو
کردم من امشب یاد او، شاید ببینم خواب او

نرجس دریکوند

شیدایی

عشق چیست آن که مرا بد نام کرد
بی‌جهت رسوای خاص و عام کرد

گه غریب بود و گهی هم آشنا
ناگهان دیدم خطا کردم خطا

فتنه‌گر، زیبا و شوخ، شیرین نگار
تا که کرد من را ز من بی‌اختیار

مبتلا کرد مرا با دست خویش
تا ببازم سر به پایش، پیش‌پیش

چون مرا آشفته و شیدا بدید
طعنه‌ای زد بر من و بعدم گریخت

چون که یک شب لب به لب‌هایم بدوخت
دم به دم جانم در آتش محنت بسوخت

مرهمی بود و درد مرا درمان نکرد
هرچه کردم بی‌وفا آن غوره را حلوا نکرد

او که بود آن که مرا از من ربود
او که بود، آن که بود و با من نبود

آری این هست و نیست، افسانه نیست
شهدی جان‌سوز است، که نامش زندگیست


نرجس دریکوند

راز شب

من رها در کوچه‌های غم
می‌زدم تنها قدم
مثل لک‌لک‌های جامانده از سفر
سرگشته
بی بال و پر
آسمان غرق سکوت
به تماشای گلی شد‌ خیره
غافل از این‌که شب
رنگ پلیدی و سیاهی را به ریشه‌ی گل می‌زد
و درختان از وحشت این‌که نکند تلخی گل به مشام خیابان برسد
گلبرگ صنوبرها را در برگ‌برگ وجود خود می‌کوچاندند
و این سایه‌ای می افکند بر سر دیوارِ ترک خورده‌ی باغ
و گل در انتظار آمدن آب نم‌نمک می‌خشکید
چه کسی می‌دانست که شب در اندیشه‌ی چیست؟!
و چرا شوم شده؟
دل‌تنگ است یا دل‌سنگ؟
خواب است یا بیدار؟
شایدم بیمار است!
آه من هم شب شده‌ام
اما چه‌ کسی خواب مرا دزدیده؟
نمی‌دانم!
به کجا کوچ کنم
به بیابان هوس؟
یا دشت جنون ؟
شاید‌ هم به سر قله‌ی قاف!
یا که در کوچه‌ بمانم، بی‌تو؟!
آری
من از آن کوچه گذشتم اما
نه مهتابی بود و نه دیداری
من فقط شب دیدم
و شبیه‌خون خیالی که مرا در باتلاق پرهیاهوی سکوت غرقِ در غم ‌می‌کرد
و چه افسوس
از آن خواب
که در چشمان بی‌رمقِ سحرخیزان‌ بود
کاش خواب نوشین من انقدر
غریبانه نبود
دور از من
دور از این خانه نبود


نرجس دریکوند

حسرت

ما که از خیر وصال تو گذشتیم ای عشق
شب هجران تو از سرگذراندیم ای عشق

حسرت نوش لبت بر دل ما ماند ولیک
نیست جایز که از این قصه برآریم ای عشق

براغیار نشستی و نداری خبری
که به سودای تو ما بی دگرانیم ای عشق

در ره کوی تو هرچند بسی مشکل هاست
حیف باشد ز درت حلقه در آریم ای عشق

درتنم جان از رگم خون به سرم رفته هوس
چون چنان رقصیده ایم با ساز و نازت ای عشق

گله ای درسخنم گر هست مرا معذور دار
زانکه هست در ذات تو زور و زبونی ای عشق

نرجس دریکوند

بی حاصل

شب از نیمه گذشت اما چرا خوابی نمی‌بینم

شبم تاراست ولی افسوس که مهتابی نمی‌بینم

چه عیشی و چه نوشی بود در این دنیای بی‌حاصل

نه شوری و نه شیرینی نه فرهادی نمی‌بینم

چه‌ها کردند در این دنیا اصولی و مآبی‌ها

میان کفر و ایمانم دگر دیوار نمی‌بینم

حدیث درد هجرانش کجا گویم به آسانی

انیس و مونسم رفت و دگر یاری نمی‌بینم

به هرسازی که می‌زد دوست به رقص می‌آمدم اما

بگفت با من چو موزونی تو را لایق نمی‌بینم

ز فکر من درا ای دل برو بگذر از این بی‌دل

که در اعماق چشمانش بمان با من نمی‌بینم

از این دل‌دادگی جانا فقط سهمم خیالت شد

بمان با من غم دیرین که غم‌خواری نمی‌بینم

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشیار

بر این زخمم دوا بگذار پرستاری نمی‌بینم

ز من بگذشتی و رفتی خدایارت ملالی نیست

که در نهاد خوب‌رویان نشان از مهر نمی‌بینم

دقیقه‌های عمر من به دور درد زدند حلقه

خدایا من چه کردم که دمی درمان نمی‌بینم

نرجس دریکوند

فراق تو

در فراق از روی تو زار و پریشان بودم

زندگی معنی نداشت گویی که زندان بودم

من که خاموش شدم در نظر خود اما

در نگاه آینه سوزان و حیران بودم

در نبودت دستم از شرب و مدام خالی شد

رفت آن روزی که در مکتب رندان بودم

نگه‌ات بر دل من ذوق رهایی بخشید

گرچه عمری ساکن کلبه‌ی احزان بودم

در گلستان صفا راهی نداند مرا

زانکه از تلخی تو خار مغیلان بودم

مردمان چهره‌ام را با خنده می‌دیدند و من

خیس اشک از غم خود در زیر باران بودم

گرچه بگذشتی ز من با ناز و نخوت ای نگار

گله‌ای نیست که من بر سر پیمان بودم

به قلم نرجس دریکوند

دخترک و قله‌ی غم

خانه از نور تهی بود

ترس دور از چشم پنجره‌ها در هوا می‌رقصید

دخترک گوشه‌ی تنهایی ماند

پدرش مکثی کرد

آسمان ماهش را به لب‌تاریک اتاقی بخشید

روزگار شومی‌شب را به کف دریای‌صداقت رساند

و سپس خوابش برد

دخترک گوشه‌ی تنهایی ماند

محبت دستی به سر بی‌تاب حوصله‌ها می‌کشید

که در آن صبر به کوتاهی خواب سحر‌خیزان بود

دخترک گوشه‌ی تنهایی ماند

نوبت غم که رسید از بیابان‌هوس، از بیشه‌ی عشق، از ته کوچه‌ی باریک‌خیال، از سرقله‌ی قاف، خودش را رساند در کمین دل آن دختر خرد

شعله‌ی شب به سر فرواره‌ی امید رسید و کور شد

دخترک باغم گوشه‌ی تنهایی ماند

نرجس دریکوند

بی تو

بی‌تو مهتاب کجا

کوچه کجا

کارم چیست؟!

بی‌تو از قافله‌ی هر دوجهان جاماندم!

نرجس دریکوند

دلنوشته

من تو را دوست داشتم و تو او را

او هم آن را

آن هم دیگری را

وحالا حال همه‌ی جهان خراب است!

می‌بینی محبوبم

اگر توام مرا دوست می‌داشتی هیچکدام از این اتفاق‌ها نمی‌افتاد

و منِ بدون تو همه جای کارم لنگ می‌زند

اما هنوز دوستت دارم

نرجس دریکوند

بیداری ‌سایه

سایه‌ی ‌جان بیداری؟

در دلم غوغایست

غم‌ دلتنگی در بند‌بند وجودم جاریست

و نمی‌دانم از که بگویم زیرا

باخودم تنهایم!

من در این کنج به تماشای که بنشینم باز

آسمان بی‌مهتاب و زمین بی‌رود است

این چه تلخی؟ چه مصیبت؟ چه درد و آشوب است

ره چنان طولانیست نفسم می‌گیرد

شانه‌ام از پر پرواز خالیست

دیده‌ام خون‌آلود

قلمم بیمار است

سایه‌ی جان بیداری؟

سال‌هاست که از تب سرد نگاهت به خودم می‌لرزم و در این اول عمر طاقتم تاق شده!

پس چرا خاموشی!

تو مرا باز بخوان

و بشکن این شیشه‌ی غبار‌آلوده تنهایی مرا

شاعر:نرجس دریکوند

ناگهان

ناگهانی بود

دیدن ماه در آب

رویدن لاله از قطره‌ی خون، در دل غنچه‌ی نور

خش‌خش برگ و رقصیدن باد

ناگهان پیش آمد

ناگهان از نگه‌ات تیری بر دل آمد

و ترک خورد شیشه‌ی تنهایی‌ من

و از آن شب خورشید خواب دریا ندید

پیله پروانه نشد

و قلندر خوابید

ناگهان می‌آیی و باز می‌گذری

همچو خواب دم صبح

نیمه‌جان چون سایه

همچو یاد من در خاطر تو

ناگهان بازگرد و بمان

و به دشت نور ببخش

تا پیله پروانه شود

پیچکی از ته دریا به خورشید رسد

تو مرا پیدا کن

و بر دار از سرشانه‌ی من

بار تنهایی را

شاعر :نرجس دریکوند