شب از نیمه گذشت اما چرا خوابی نمیبینم
شبم تاراست ولی افسوس که مهتابی نمیبینم
چه عیشی و چه نوشی بود در این دنیای بیحاصل
نه شوری و نه شیرینی نه فرهادی نمیبینم
چهها کردند در این دنیا اصولی و مآبیها
میان کفر و ایمانم دگر دیوار نمیبینم
حدیث درد هجرانش کجا گویم به آسانی
انیس و مونسم رفت و دگر یاری نمیبینم
به هرسازی که میزد دوست به رقص میآمدم اما
بگفت با من چو موزونی تو را لایق نمیبینم
ز فکر من درا ای دل برو بگذر از این بیدل
که در اعماق چشمانش بمان با من نمیبینم
از این دلدادگی جانا فقط سهمم خیالت شد
بمان با من غم دیرین که غمخواری نمیبینم
اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشیار
بر این زخمم دوا بگذار پرستاری نمیبینم
ز من بگذشتی و رفتی خدایارت ملالی نیست
که در نهاد خوبرویان نشان از مهر نمیبینم
دقیقههای عمر من به دور درد زدند حلقه
خدایا من چه کردم که دمی درمان نمیبینم
نرجس دریکوند