راز شب
من رها در کوچههای غم
میزدم تنها قدم
مثل لکلکهای جامانده از سفر
سرگشته
بی بال و پر
آسمان غرق سکوت
به تماشای گلی شد خیره
غافل از اینکه شب
رنگ پلیدی و سیاهی را به ریشهی گل میزد
و درختان از وحشت اینکه نکند تلخی گل به مشام خیابان برسد
گلبرگ صنوبرها را در برگبرگ وجود خود میکوچاندند
و این سایهای می افکند بر سر دیوارِ ترک خوردهی باغ
و گل در انتظار آمدن آب نمنمک میخشکید
چه کسی میدانست که شب در اندیشهی چیست؟!
و چرا شوم شده؟
دلتنگ است یا دلسنگ؟
خواب است یا بیدار؟
شایدم بیمار است!
آه من هم شب شدهام
اما چه کسی خواب مرا دزدیده؟
نمیدانم!
به کجا کوچ کنم
به بیابان هوس؟
یا دشت جنون ؟
شاید هم به سر قلهی قاف!
یا که در کوچه بمانم، بیتو؟!
آری
من از آن کوچه گذشتم اما
نه مهتابی بود و نه دیداری
من فقط شب دیدم
و شبیهخون خیالی که مرا در باتلاق پرهیاهوی سکوت غرقِ در غم میکرد
و چه افسوس
از آن خواب
که در چشمان بیرمقِ سحرخیزان بود
کاش خواب نوشین من انقدر
غریبانه نبود
دور از من
دور از این خانه نبود
نرجس دریکوند