ناگهانی بود

دیدن ماه در آب

رویدن لاله از قطره‌ی خون، در دل غنچه‌ی نور

خش‌خش برگ و رقصیدن باد

ناگهان پیش آمد

ناگهان از نگه‌ات تیری بر دل آمد

و ترک خورد شیشه‌ی تنهایی‌ من

و از آن شب خورشید خواب دریا ندید

پیله پروانه نشد

و قلندر خوابید

ناگهان می‌آیی و باز می‌گذری

همچو خواب دم صبح

نیمه‌جان چون سایه

همچو یاد من در خاطر تو

ناگهان بازگرد و بمان

و به دشت نور ببخش

تا پیله پروانه شود

پیچکی از ته دریا به خورشید رسد

تو مرا پیدا کن

و بر دار از سرشانه‌ی من

بار تنهایی را

شاعر :نرجس دریکوند