فراق تو
در فراق از روی تو زار و پریشان بودم
زندگی معنی نداشت گویی که زندان بودم
من که خاموش شدم در نظر خود اما
در نگاه آینه سوزان و حیران بودم
در نبودت دستم از شرب و مدام خالی شد
رفت آن روزی که در مکتب رندان بودم
نگهات بر دل من ذوق رهایی بخشید
گرچه عمری ساکن کلبهی احزان بودم
در گلستان صفا راهی نداند مرا
زانکه از تلخی تو خار مغیلان بودم
مردمان چهرهام را با خنده میدیدند و من
خیس اشک از غم خود در زیر باران بودم
گرچه بگذشتی ز من با ناز و نخوت ای نگار
گلهای نیست که من بر سر پیمان بودم
به قلم نرجس دریکوند
+ نوشته شده در ساعت توسط نرجس دریکوند
|